از سپهر چارمین روح الله آمد پیش من
ساغر خورشید بر کف از می انوار مست
گفتم : ای چون تو هزاران در خمار جام عشق
کی شود مخمور جز در خانه خمار مست ؟
دست او بگرفتم و با خود به بالا بردمش
بر گذشتیم از سواد عرصه اغیار مست
بحر در ظلمت مانده از پس بحر نور آمد به پیش
عقل گفتا : بگذر از این تا رسی در یار مست
بر لب دریای اعظم کشتیی دیدم در او
«احمد مرسل» به حال و« حیدر کرار» مست
دست من بگرفت حیدر ، اندر آن کشتی نشاند
بگذرانیدم از آن دریای گوهر بار مست
از مقام « قاب قوسین » ام« به او ادنی» کشید
گفتم آنجا راز را با ساقی ابرار مست
باده از دست خدا نوشیدم و بوسیدمش
آستین افشان گرفتم دامن دلدار مست
گفتم اکنون باز می داری در این محمل مرا
یا مرا گویی برو : در عرصه بازار مست؟
گفت : نی نی ساربان ما تویی ای شمس دین
رو مهار اشتران گیر و بکش قطار مست!!!!
علی یارتان.............